سرِ قضیه یِ آرین ( خواستگارم )
یکی از دوستایِ مامان که از وقتی یادمه دوستِ خونوادگیِ خیلی نزدیکی بودیم خیلی آتیش سوزوند. نمیدونم شاید چون خودش سه تا دختر داشت و سخت بود براش که من ازدواج کنم ( از این افکارِ پوچ و مسخره ) یا کلاََ چی بود که هِی زیر آب میزد و هر روز زنگ میزد و ...
وقتی که تموم شد راستش من اصلاََ برام مهم نبود اَما دلم عجیب شکسته بود ازش ، حیلی طول کشید که بتونم ببخشمش ولی هیچوقت به روش نیاوردم و طبقِ معمول حتی بهتر از قدیمم باهاش رفتار کردم
حالا دخترِ وسطیش با یه پسری اونم احتمالاََ تو تلگرام دوست شده ، که البته یه سالی میشه که من میدونم و تویِ اینستا کامنتاشو دیده بودم!!
اون پسر یه شهرِ دیگه ست و خیلی دوره از اینجا
بعد از این که مامانش پسره رو دید خوشش نیومد از قیافش و گفت که تموم کنید ، که خب دلیلش فقط این نبود البته!!
حالا اون پسر انقد شکاکه که هر لحظه زندگی رو رویِ دخترش زهر میکنه. و وقتی جوابِ منفیِ اینارو دید شروع کرده به مزاحمت و میره محلِ کارِ دختره تا چِکِش کنه و دیروز یهو رفته تو مغازه گفته گوشیتو بده گروه هارو چِک کنم و واسه این کار 12 ساعت تو راه بوده :|||||
خلاصه که اینم ترسیده و زنگ زده هر کی که میشناخت اومده بودن کمک
حالا میخوام اینو بگم که :
" دهنِ بقیه رو سرویس نکنید ، تا خدا دهنتونو سرویس نکنه ... "