حسین اِمروز میونِ حرفاش درباره یِ دختری که داره باهاش آشنا میشه بهم گفت : ببین چند بار بهت گفتم کِی بیام خواستگاری قبول نکردی و بعد خندید.
گفتم : بابا تواَم مارو کاشتی اَز اون موقع آخرشم که داری قال میذاری.
یهو جِدی شد و گفت : ولی من هر دفِه که گفتم کاملاََ جِدی بوده ...
و تنها جوابی که داشتم براش این بود که اَلان اَصلاََ حتی بهش فکرَم نمکنم. اِزدواج واسه من تو این سِن خیلی غَریبه ...
برچسب:
نویسنده: هستی حسینیپور